دلم تنگ شده بود برای بوی قهوه،دلم تنگ شده بود برای عطر قهوه های غلیظ، تلخ و سیاهی که برای خودم درست می کردم
نه قهوه آماده و نه قهوه ای که با دستگاه قهوه جوش درست بشه
قهوه باید آروم آروم درست بشه
باید نشست و تماشا کرد که چطور فنجان رو پر می کنه
دلم تنگ شده بود برای طعم تلخی قهوه که روی زبون می مونه و بعد با طعم سیگار قاطی می شه
عاشق قاطی شدن این دو تام چه در طعم، چه در بو
پشت پنجره باز این روزها بیرون رو تماشا کردم
تلخ نیستم این روزها زیاد
می دانی دور و بر پر از تلخیست ، اصلا این زندگی پر از تلخیست اما من یاد دارم می گیرم چشمهام رو ببندم
این است که تلخ نیستم
وقتی تلخ نیستم نمی توانم بنویسم
یعنی می مانم که چه بگویم ، چه بنویسم!!!!
می دانی سوالهایی هست که جوابی ندارد من هم از دویدن پی جوابشان خسته شده ام
هیچ کس هم پاسخی نداره
من هم؛
تلخ بودن مال آرزوهای بزرگ است و خیالهای بزرگ و حسرتهای بزرگ
می دانی خاطراتی هست که یادشان که بیفتی کامت تلخ می شود
یا آنقدر دوست داشتنی هستند که از دوریشان دلت می گیرد یا آنقدر بد و زجر آور که از روزگاری که از سرگذراندیشان و یاد آوریشان تلخ می شوی
من از خاطرات هم گذشته ام این روزها انگار
از خیال دریا اما گویا نه
این روزها دل خوشم
انگار همه را بخشیده باشم
انگار همه را از سر گذرانده باشم
انگار کن که این حافظه بی تاریخ شده یا این تاریخ بی حافظه شده کلا
نمی خوانم
فکر نمی کنم
مروز نمی کنم
به یاد نمی آورم
به خاطر نمی سپارم
در یاد نگاه نمی دارم
می بخشم
مهربانی می کنم
فقط گوش می کنم و یاد گرفته ام که گوش کنم و روحم را پرواز بدهم
یاد گرفته ام باز لذت ببرم به سبک 20 سالگی از صدای بوق و ترافیک وقتی باران بیاید و صدای برف پاک کن باشد ولی با صدای موسیقی قاطی بشود
این روزها من با ترکیب بوها و مزه ها و صداها زندگی می کنم
یاد گرفته ام نشنوم اصواتی که دوست ندارم را