درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • parYa
مطالب اخیر
  • 247
  • 246
  • 245
  • 244
  • 243
  • 242
  • 241
  • 240
  • 239
  • 238
  • 237
  • 236
  • 235
  • 234
  • 233
  • 232
  • 231
  • 230
  • 229
  • 228
  • 227
  • 227+1
  • 226
  • 225
  • 224
  • 223
  • 222
  • 221
  • 220
  • 219
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • مهر ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
کدهای اضافی کاربر



رویاهای کاغذی
247
نویسنده: parYa - شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

پذیرفتن این واقعیت که از عشق ِ دوست دختر/پسر/زن/شوهر ِ شما به شما جز جسدی رو به فساد نمانده، روحی قوی می خواهد و کار هرکس نیست.

 برای همین است که ِ هنوز جیغ می کشم: تو از اول هم دوستم نداشتی

 تو از اول هم عاشقم نبودی

تو به من دروغ گفتی


که مطمئنا بالایی اشتباه است. و خودم هم به آن واقفم که اشتباه است.
ولی چه چاره که پذیرفتن جدایی از آدمی «بد» که از اول هم دوستمان نداشته آسانتر از پذیرش این واقعیت است که کسی عشقش به ما زوال پیدا کرده.

نظرات ()



246
نویسنده: parYa - دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠

انگار که از جنگ برگشته ام؛

تمام سربازهایم را باخته ام...

اما عجیب احساس قدرت میکنم!!!

نظرات ()



245
نویسنده: parYa - یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠

به این من ِ بی  تو

         عادت میکنم!

 

 

نظرات ()



244
نویسنده: parYa - جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠

فوت کردن شمع های 24 سالگی

و این حجم پر شده از تو

.

.

.

و عجیب که نمیدانم چرا دیگر پر نمیشوم!!!

نظرات ()



243
نویسنده: parYa - جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

دستم به نوشتن نمی رود این روزها

حرفی نیست برای گفتن اگر هم هست که همه اش تکراریست

تکار مکررات است و خب دلم می گیرد که می بینم هنوز با اینهمه نگاه با این همه نور با این همه آدم

پشت آینه همه اش تنهاییست

ناتمامی قلبم بزرگ شد و هیچ نیمه ای آن را کامل نکرد

گفته بودم که تکراریست...

نظرات ()



242
نویسنده: parYa - پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

آدم وقتی بر سر هیچی بجنگد ؛

خودش را می بازد !

 

* عاقبت هم یک روح علیل و از کار افتاده می ماند روی دستش ؛ بعدتر ها هم درمانده می شود که با این روح ناقص چه کند و چه می شود کرد ... خیلی بعدتر هم از استیصال یا خودش را می کشد یا روحش را !

در هر دو صورت هم مرده به شمار می آید ...

نظرات ()



241
نویسنده: parYa - سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠

آدم اگر عاقل باشد ،

نباید برگردد پشت سرش را نگاه کند ،

که ببیند فلان جا اشتباهی به جای چپ پیچیده سمت راست ؛

حتی نباید درباره راهی که آمده از خودش سوال کند ،

که ببیند جواب درستی برای خودش ندارد !

 

* ما هم که عاقل نیستیم !

 

*فیس بوک دونمان درد گرفت از بس بالا و پایینش کردیم و به جاش خوشحالیم بسی بابت پیدا کردن اکثر دوستان 3/1 تجربی! به نگین میگم به نظرت ما هنوز قهریم ؟؟؟ صدای جیغشو از تو کامنت هم شنیدم!!! دوست دارم روزای مانتوهای سبز و مقعنه چونه دار مشکی و تمام بی خیالی هایمان را

 

نظرات ()



240
نویسنده: parYa - پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩

 زمستان سرد و طولانی تمام شد

زمستان بی نام

بهار انگیزه ای برای طی کردن این روزهای طولانی و بی نام نبود

روزها خودشان گذشتند از پی هم آمدند و رفتند

جوری رفتند انگار هیچ گاه نبوده اند

نمی توانسته اند جور دیگری باشند

تمام شدند، من فقط سر کشیدم

با زبانی که انگار سر شده باشد با اسیدی قوی یا باز ی قوی...

فقط تلخیشان ماند که گویی ابدی خواهد بود

حوصله عید نیست

اصلا حوصله هیچ چیز نیست

حوصله هیچ شروعی یا پایان

هیچ گذرانی

مگر می شود نگذراند

امسال دیکته ای که نوشتم فکر می کردم بی غلط است اما حالا یک صفر بزرگ جلوی رویم است

حوصله فریادی یا سکوتی هم نیست...

 

نظرات ()



239
نویسنده: parYa - شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

دلم تنگ شده بود برای بوی قهوه،دلم تنگ شده بود برای عطر قهوه های غلیظ، تلخ و سیاهی که برای خودم درست می کردم

نه قهوه آماده و نه قهوه ای که با دستگاه قهوه جوش درست بشه

قهوه باید آروم آروم درست بشه

باید نشست و تماشا کرد که چطور فنجان رو پر می کنه

دلم تنگ شده بود برای طعم تلخی قهوه که روی زبون می مونه و بعد با طعم سیگار قاطی می شه

عاشق قاطی شدن این دو تام چه در طعم، چه در بو


پشت پنجره باز این روزها بیرون رو تماشا کردم

تلخ نیستم این روزها زیاد

می دانی دور و بر پر از تلخیست ، اصلا این زندگی پر از تلخیست اما من یاد دارم می گیرم چشمهام رو ببندم

این است که تلخ نیستم

وقتی تلخ نیستم نمی توانم بنویسم

یعنی می مانم که چه بگویم ، چه بنویسم!!!!


می دانی سوالهایی هست که جوابی ندارد من هم از دویدن پی جوابشان خسته شده ام

هیچ کس هم پاسخی نداره

من هم؛

 

تلخ بودن مال آرزوهای بزرگ است و خیالهای بزرگ و حسرتهای بزرگ

می دانی خاطراتی هست که یادشان که بیفتی کامت تلخ می شود

یا آنقدر دوست داشتنی هستند که از دوریشان دلت می گیرد یا آنقدر بد و زجر آور که از روزگاری که از سرگذراندیشان و یاد آوریشان تلخ می شوی

من از خاطرات هم گذشته ام این روزها انگار

از خیال دریا  اما گویا  نه

این روزها دل خوشم

انگار همه را بخشیده باشم

انگار همه را از سر گذرانده باشم

انگار کن که این حافظه بی تاریخ شده یا این تاریخ بی حافظه شده کلا

نمی خوانم

فکر نمی کنم

مروز نمی کنم

به یاد نمی آورم

به خاطر نمی سپارم

در یاد نگاه نمی دارم

می بخشم

مهربانی می کنم

فقط گوش می کنم و یاد گرفته ام که گوش کنم و روحم را پرواز بدهم

یاد گرفته ام باز لذت ببرم به سبک 20 سالگی از صدای بوق و ترافیک وقتی باران بیاید و صدای برف پاک کن باشد ولی با صدای موسیقی  قاطی بشود

این روزها من با  ترکیب بوها و مزه ها و صداها زندگی می کنم

یاد گرفته ام نشنوم اصواتی که دوست ندارم را

 

نظرات ()



238
نویسنده: parYa - شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩

غلت زدن های بیهوده
دیشب که فکر میکردم از فرط خستگی برای تا ابد خوابیدن هم کم می آیم
دیشب و آن همه سنگینی پلک از بی خوابی دو روزه
دیشب و همین خواب دو ساعت و نیمه و باز هم بی خوابی...غلت زدن...


*یکی دارد ساختمان رو به رو سیگار می کشد،نور سیگارش را می بینم و دلم گرم می شود . شاید کسی مثل من ، تو یکی از نیمه شب های گرم ِ خفه ، دارد مرور می کند روزهای روشنش را .

و حالا پناه اوردن به این صفحه؛
همین وقتهاست که میفهمم حافظه چه بی رحم است و تا به زانو درت نیاورد ، تا کلافه ات نکند ، تا حالا و تا آخر دنیا ، دست بر نمی دارد از نیمه شب هایت!!!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »