ساعت 11:30 ترافیک عجیب غریب
آدمهایی که من نمی شناسمشون.مثل کرم توی هم لول می زنند.
چیزی اما سفت بیخ گلوم رو گرفت.
چیزی مث یه جور حس درماندگی و بی پناهی.
یه دوست می گفت: حس مذهبی یه حس آنیه.
یا یه چیزی توی این مایه ها.
یه روزی بود که می گفتم چیزی برای از دست دادن ندارم.
حالا چیزای زیادی هست.
خیلی زیاد.
مهمترینش همین غرور مسخره.

انقده سعی و خطا می کنی تا
قاطی کنی...
و اما امشبی که همین حالا دارد می شود دیشب
و مردمی که از فرط بی پناهی و ترس قرآن بر سر می گیرند و گریه می کنند
و دعا می کنند,
و در روز می شوند همان جانیان کوچک که باید از آنها بترسی.
و من از آنها بسیار می ترسم.
من و خدایی دیگر
خدایی خودمانی.
یه جلسه دونفره با هم می ذاشتیم.
همینجا صندلی بغل می نشست.
برایش میگفتم...میشنید و لبخند میزد.گرم میشدم
میگفتم و میگفتم و هیچ وقت وسط حرفم نمپرید
برایش از ترس های این روزهایم میگفتم و او پناهم میداد
سرش داد میزدم که چرا؟ او اخم نمیکرد و نیازی به معذرت نبود.
امشبی که شد دیشب.
از بی پناهی و ترس و تنهایی آدمها می گفتم و می خواستم که باز گردم.


از خدای خودمانی خودم خواستم.
شبی که دیشب شد...در گره های ترافیک وآدمهایی قرآن بر سر می گیرند و دعا می کنند.
و زیارتنامه ورق می زنند.
گم شدم.