دویست و پنجاه و ادامه...

خیلی اتفاقی امدم

برای مرور خاطرات آمدم یا پیدا کردن یک خاطره با تاریخ خاص

نمیدانم

فقط امدم و با خواندن روزهای گذشته ام جیزی در من لرزید

لرزید دلم

لرزیدم از اینهمه خاطره شاد و نمدار

اینکه چه میخواهد بشود

اینکه به کدام سمت میرویم

احساس کردم چقدر بی تفاوت شده ام نسبت به آن روزهایم

دیگر نه گرزی دارم برای دفاع

نه چماقی برای جنگیدن

انگار که خیلی وقت است تمام آس هایم را رو کرده ام

من برای ادامه نه که کم اورده باشم

نه!

دیگر توانی برای جنگیدن و بدست اوردن ندارم

انگار که تمام شده باشم

نشسته ام و تماشا میکنم که چه پیش می آید

و صدایی در گوشم که مدام از من میخواهد که نگذار برود،تمام میشوی!!!

و من همچنان ارام نشسته ام و انگار دارم روزهای خوش را میبینم و انگار لمسشان میکنم...

انگار چیزی در دلم میگوید روزهای خوبی در راه است،حتی اگر دیگر نجنگم!!!

/ 1 نظر / 16 بازدید
فيروزه

من هم همه ى اينايي كه گفتى، به غير از آخرش!!