به کودک 5 ساله

 http://paaryaa.persianblog.ir/1386/11/

آوای عزیزم،بزرگ شدی.انقدر که کنار من میشینی و با هم ساعت ها بازی میکنیم،و من فقط یاد اولین باری که با چشمان بسته آرام خوابیده بودی تا ما برایت اسم انتخاب کنیم میافتم...

یادم هست که  چقدر دوست داشتم دختر نبودی و برایت گفته بودم که دختر بودن در این دنیا یعنی دنبال حق دویدن و به هیچ نرسیدن... دختر بودن یعنی ترسیدن و دل به هم خوردگی از یه دنیای مردونه و نبریدن؛ تلاش کردن... نگاه ها یعنی ذره ذره خالی شدن از انسانیت و آدم بودن و من بارها احساس کردم از دختر بودن خودم تهی شده ام!

برایت گفته بودم بزرگ میشوی و اتفاقات واقعی را میبینی و از ادمهای واقعی میترسی و ای کاش هر چه زودتر یاد بگیری که هرگز برای ارامش لحظه ای در اغوش کسی گریه نکنی...

یادم هست چقدر دلهره روزهای عاشق شدنت را داشتم...ترس اینکه تو هم قرار است بازیچه دوستت دارم های دورانت بشوی...اما حالا تو اینجا کنار من نشستی و من میبینم که 5 سالگیت شبیه 5 سالگی های من نیست... تو برایم از ماشین های باکلاس میگویی...از اینکه دوست داری سوار آزرا شوی...از 206 صندوقدار بدت می آید و با پدرت دعوا میکنی که ماشینش را زودتر بفروشد!!کار با گوشی لمسی من را بلدی و راحت عکس ها را میبینی...از من میخوای پایین موهایت را مثل سمر درست کنم  ... از تمام دخترهای مو بور خوشت می آید...برای اینکه بیشتر کنارت باشم مرا میبوسی و میگویی که چقدر دوستم داری... اصرار داری اس ام اس های گوشیم را بخوانی و نمیتوانی و از من میپرسی دوست پسر دارم یا نه؟ بعدتر میگویی محلش نده!!!...تو همه چیز را میدانی!

راستش را بخواهی ترسیدم!دنیای تو کجا و 5 سالگی من کجا... من بودم و عروسک هایم و شعرهای مهدکودکم و نوار قصه هایم و دنیای خودم...نگرانی های دخترانه من در تو جایی ندارد...تو عجیب با روزهای من فرق داری...تو همه چیزت با روزهای من فرق دارد...نوجوانی ات هم مثل من نخواهد بود..اولین دل دل کردن هایت هم مثل من نخواهد بود...جوانیت هم با دغدغه های جوانی من شروع نخواهد شد...

25 سالگیت چطور خواهد بود؟وقتی من زنی 45 ساله باشم تو به کجای دغدغه های من رسیدی؟

/ 5 نظر / 15 بازدید
امیر

منتظر نباش که شبی بشنوی، از این دلبستگی های ساده دل بدیده ام! که روسری تو را، در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام! یا در آسمان، به ستاره ی دیگری سلام کرده ام! توقعی از تو ندارم! اگر دوست نداری، در همان دامنه دور ِ دریا بمان! هر جور تو راحتی! بی بی باران! همین سوسوی تو از آنسوی پرده دوری، برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست! من که اینجا کاری نمی کنم! فقط گهکاه گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم! همین! این کار هم که نور نمی خواهد! می دانم که مثل ِ همیشه، به این حرفهای من می خندی! با چالهای مهربان ِ گونه ات... حالا، هنوز هم وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم، باران می آید! صدای باران را می شنوی؟

مرمر

نمیدونم چرا مدام گم ت میکنم...دوباره پیدا! خوشحال شدم از دوباره پیدا کردنت و ناراحتم از اینکه دیگر نوشتنی در کار نیست.اگر خواندی این حرفها را , به کلبه من و دخترکم بیا. میبینی چه زود بزرگ شدم...چیزی تا مامان شدنم نمانده

آ / ف

کی لغو می شود این دستور مقامات بالا؟؟؟

آ / ف

کی لغو می شود این دستور مقامات بالا؟؟؟